معنی حکایت زیرکی فارسی پنجم


در روزگاران قدیم مردی بود که مقداری طلا داشت و از آنجاییکه به کسی اعتماد نداشت، طلاهای خود را برد و زیر درختی خاک کرد (پنهان کرد). مدتی گذشت و پس از آن برای بردن طلاهای خود دوباره پیش آن درخت بازگشت و هر چه گشت طلاهای خود را پیدا نکرد! به ناچار با هر کس که فکرش را می‌کرد در این‌باره صحبت کرد ولی کسی نتوانست راه حلی به او نشان دهد. عده‌ای به او پیشنهاد کردند که برای حل این مشکل به نزد حاکم برود.

پس به پیش حاکم رفت و اتفاقی که افتاده بود را برای حاکم توضیح داد. حاکم در پاسخ به او گفت: برو و فردا بیا؛ من قول می‌دهم تمام طلاهای تو را به تو برگردانم. پس حاکم طبیب دربار خود را فرخواند و به او گفت: ریشه فلان درخت برای درمان چه دردی استفاده می‌شود؟ طبیب در جواب گفت گیاه این درخت برای فلان درد داروی مناسبی است.

پس حاکم دستور داد تا تمام طبیبان شهر به نزد او بروند؛ وقتی طبیبان نزد او حاضر شدند حاکم از آن‌ها پرسید: که در چند روز گذشته چه کسی از فلان درد به شما مراجعه کرد و شما او را برای درمان به آن درخت راهنمایی کردید؟ یکی از آنان گفت یک ماه پیش فردی آمد و از فلان درد شکایت کرد و من آن درخت را به او نشان دادم. حاکم آن مرد را خواست و طلا های مرد را به آن فرد باز گرداند.

 
پیام این حکایت با کدام یک از مثل ها ارتباط دارد؟

"بار کج به منزل نمی رسد"؛ زیرا کسی که زرها را زیر درخت یافته بود، به خیال اینکه کسی متوجه نخواهد شد، آن‌ها را پیش خود مخفی کرده بود، در حالی که زرها مال او نبود و سر انجام مجبور شد آن‌ها را به صاحبش برگرداند.

 
از طرف دیگر می‌توان مفهوم این حکایت را با "ضرب المثل نابرده رنج گنج میسر نمی شود" نیز معادل دانست؛ چرا که آن بیماری که آن گنج را زیر درخت پیدا کرده بود و زحمتی برای طلاها نکشیده بود، در نهایت نتوانست از طلاها استفاده‌ای بکند.




لطفا به قوانین نشر محتوا در فضای مجازی احترام گذاشته و از انتشار مجدد این فایل ها خودداری کنید.

دانلود : 3017
سه شنبه 08 اسفند 1396 ساعت : 13:43

313
مطلب
43
کاربران
+878
بازدید امروز
652
بازدید دیروز
878
بازدید ماه
1,054,594
بازدید کل
یکشنبه 10 مرداد 1400
تقویم روز